این مدتی که نبودم خیلی اتفاقها افتاد
از همشون دردناکتر فوت مادر بزرگم بود که خیلی منو داغون کرد.
مادر بزرگم حدود ۳۰ سالی بود که با ما زندگی می کردو هممون
به وجودش عادت کرده بودیم.درست روزی که امتحان آخر ترمم رو دادم
مادر بزرکم فوت کرد .
دوم این که بهمن ماه درسمو تموم کردم بدون هیچ شادی ای........
خستم...
از همه چیز ...
خدایا خوب حالمو گرفتی...
خواهش می کنم تنهام نذار...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 0:11  توسط تنها
|
بلاخره خونواده ی یارم از پدرم برای خواهرم خواستگاری کردند.
پدرمم جواب رد بهشون داده بود و دلیل هاش این بود که دخترم فعلا درس داره و
سن پسره زیاده و از این حرفا
اما اون روز کسی شکستن منو ندید...............
اما اون روز کسی اشک هام و ندید.............................
ازش متنفرم..................................
از عشق سیرم کرد.........................................
یه نفرین کردم و اون اینه:
خدایا حق دل شکستمو ازش بگیر...........................
خدایا اون کاری که اون با من کرد بی جواب نذارش..................
با این موضوع خوب کنار اومدم وا قعا خدا کمک کرد که دیگه فراموشش کنم
برای همیشه...............
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:6  توسط تنها
|
بازم با یار سابق به سفر می ریم این بار مثل سفرهای دیگمون نیست برای من اون ساعاتی که با اوهستم مثل جهنم می مونه .
هر و قت می خوایم بریم بیرون از خدا می خوام که با هامون نیاد .....
وقتی می بینمش تموم وجودم پر از غم می شه ....
خدایا خیلی خستم خودت کمکم کن..................................
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:43  توسط تنها
|
خدایا از این که توی این اوضاع داغون منو تنها نذاشتی ممنونتم-
خدایا خیلی سخت بود اما بازم مثل همیشه گل کاشتی.
تنها تو را دارم منو رها نکن تنها خواهشم همینه.
خیلی دوست دارم....................

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:7  توسط تنها
|
خدایا چی شد ؟
خدایا چرا اینطوری شد؟
خدایا چرا همه چیز به هم ریخت؟
خدایا !
خدایا !
خدایا !
عشقم - یارم رو از دست دادم برای همیشه
و این یعنی پایان.
۱۳ روز اول سال جزء بدترین خاطرات زندگیمه.کاش هیچ وقت عید نبود و
با خانواده ی یارم سفر نمی رفتیم.
راست می گن که سفر پختگی می آره .
توی یکی از سفرهامون به جنوب یه واقعیت برام روشن شد که خیلی تلخ بود.خیلی تلخ.
یارم یه نفر دیگه رو می خواست و این یعنی پایان.
اون یه نفر کسی نبود جزء خواهرم که چهارسالی از من کو چکتره و این یعنی
فاجعه.
مغزم قفل کرده و واقعا نمی دونم باید چیکار کنم ؟
خدایا بدتر از این دیگه چی می تونه باشه؟
خدایا حالا که یارم رو ازم گرفتی بذار حداقل فراموشش کنم .
خدایا نگو دروغه که خودم با چشمام دیدم که اونو می خواد.
خدایا برای اولین بار عاشق شدم و اینطوری خورد توی ذوقم.
خدایا دیگه منو عاشق نکن.
خواهش می کنم.....................................................
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دلتنگه
گریه کن گریه غروره
من نتنها غرورم بلکه تمام وجودم شکست
هرچه را که ساختم عاقبت شکست شکست شکست
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:38  توسط تنها
|
سلام به شما دوستان عزیز
یه سلام ویژه برای مهسا جون
یه ماه گذشته یارو زیاد دیدم اما فکر نکنم از این به بعد به این روال باشه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:23  توسط تنها
|
فردا بابام و یارم با هم میرن کوهنوردی خیلی دوست دارم منم برم
اما نمیشه مثل همیشه !
بار قبل که می خواستیم جوونها با هم بریم نمی دونم چی شد همه چیز به هم
ریخت و یار جدا اومد . اما موقع برگشت با ما بود .
خدای گلم تنهام نذار!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:30  توسط تنها
|
دیروز خانوادگی رفتیم تفریح.
خدایا ممنونتم خیلی خوب بود از این که در کنارش بودم احساس
آرامش می کردم.
خدایا از اینکه به فکرمی و منو رها نکردی سپاس گذارم.
دیروز یکی از ماندگار ترین روز های زندگیم بود.
اما نمی دونم چرادلمگرفته؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:40  توسط تنها
|
برای مهسای عزیز
سلام عزیزم
اونشب اتفاق خاصی نیفتاد فقط یه حس به من می گفت
که تو رو نمی خواد .
به همین دلیل اعصابم پاک به هم ریخته بود.
فقط برام دعا کن.
تقدیم به شما
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:35  توسط تنها
|
دیشب بینموم نگاهی هم نبود.
نمی تونستم مثل بارهای قبل نگاش کنم
خدایا چی شده . قلبم می خواد یه خبر بد بهم بده
مثل روز های گذشته نبود
دیگه لبخندی هم نمی زد
خدایا فقط تو رو دارم...................
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:29  توسط تنها
|